تبلیغات
دیوان من
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

داری حذفم میکنی ازخاطراتت ....... فقط چون با تو صادق بودم و بس

میخوای بی من بمونی اما انگار ........ با دوریم زندگیتو میدی از دس



نوشته شده توسط :omid bigdeli
پنجشنبه 4 اسفند 1390-11:59 ق.ظ

من و تو بودن ما هم، شده داستان تکراری

و این تنها تکرار قشنگ ماست انگاری
همیشه یاد تو مونده تو این ذهن خراب من
نه این ذهن خراب با تو، مث قلست انگاری


نوشته شده توسط :omid bigdeli
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391-10:45 ق.ظ

تو تاریکی به جز وحشت  ...... فقط یاد تو واسم موند

همه حرفا شدن ساکت ....... فقط یاد تو واسم خوند

من و تنهایی و وحشت ..... همیشه هم قدم بودیم

حالا با یاد تو تنهام ....... وجودت وحشتو سوزوند



نوشته شده توسط :omid bigdeli
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391-08:09 ب.ظ

و چراغ قرمزی به نام عشق بدون پلیس و دوربین!



نوشته شده توسط :omid bigdeli
شنبه 2 اردیبهشت 1391-09:10 ب.ظ

زندگی را تحسین میکنم! هر چه میخواهد بر سر انسان می آورد بدون آنکه انسان بخواهد آن را ترک کند...

نوشته شده توسط :omid bigdeli
جمعه 1 اردیبهشت 1391-03:13 ب.ظ

بغضهایم را اینقدر در گلو نگه داشتم دیگر راه نفس کشیدنم بسته شده است ......

نمیتوانم غذا بخورم ....

جای حرف بغض میگویم .....

اینقدر که ترجیح میدهم حرف نزنم .....

دیگر دارم جای نفس بغض میکشم ....

تازه میفهمم که چرا خدا راه تنفس را از بینی گذاشته ....

فقط میتوانم بگویم خدایااااااااااا شکرت .....

 

 



نوشته شده توسط :omid bigdeli
جمعه 25 فروردین 1391-07:19 ب.ظ

 هر وقت خواستی به یه بلندی برسی ببین طاقت افتادن پایین از اون رو داری یا نه!

نوشته شده توسط :omid bigdeli
پنجشنبه 24 فروردین 1391-10:19 ب.ظ

زیر نور چراغی راه میروم.....

در پیاده رویی خلوت .......

از این نور تا نور بعدی ......

چقدر چراغ اینجا هست....

اینجا قبلا انگار تاریک تر بود ....

یا من تو را روشن تر از آنها میدیدم.....

کل زندگی ام را میخواهم در این پیاده رو قدم بزنم....

جایی که تنها یک بار با تو بودم .....

اولین و آخرین بارم....

همان یک باری که تو را دیدم....

هنوز هی برایم تکرار میشود ....

دیگر به جز تو خاطره ای یادم نمی آید...

انگار زندگی ام ده دقیقه بوده ......

آن هم دیشب ساعت 8و20 دقیقه.....

آخرین باری که ساعت به کارم آمد....

آن لحظه ها را ثانیه به ثانیه به خاطر دارم ....

و حالا دیگر ساعت که هیچ .....

حتی خورشید هم به کارم نمی آید ....

صبر میکنم تا خورشید خاموش شود....

زیر همان چراغها دوباره قدم بزنم!



نوشته شده توسط :omid bigdeli
چهارشنبه 9 فروردین 1391-10:32 ب.ظ

زیادی عشقمون شل شد

ملات عشقمون کم بود
تو مثل زلزله بودی
دلم واست مث بم بود


نوشته شده توسط :omid bigdeli
جمعه 4 فروردین 1391-01:39 ق.ظ

ساعت تلافی روزهایی که با هم بودیم را سرم درآورد.....
حالا بدون تو عقربه ها توان حرکت ندارند .....
و من بدون گذشت زمان پیر شدم ... بدون تو ....
دقیقه ها برایم ساعت شد ..... 
روزهایم 60 برابر طولانی تر....
و یک ماهه به اندازه ی 5 سال پیر شدم .....
و این تار های سفید تلفات روزهای خوش با تو اند که ساعت تلافی اش را سرم در آورد......


نوشته شده توسط :omid bigdeli
دوشنبه 22 اسفند 1390-11:19 ب.ظ

سکوت فقط برای حرف خودش را شکاند ....اما...

لحظه ها بی صدا پیش می رفت ....

سکوت دیگر بزرگ شده بود .....

به بغضی در گلو تبدیل شده بود ....

که آن هم شکست و گریه شد ...

فقط برای اینکه حرف حوصله آمدن نداشت ......



نوشته شده توسط :omid bigdeli
دوشنبه 22 اسفند 1390-10:56 ب.ظ

تا حرف میزنی ....

زلزله ای در من به وجود می آید ....
دستهایم میلرزد .....
و تنها چیزی که بعد از سکوتت برایم به جای می ماند ....
قلبی ویرانه است ....


نوشته شده توسط :omid bigdeli
پنجشنبه 18 اسفند 1390-10:04 ب.ظ

حرفهایم پیشت جا ماند....

قلبم پیشت جا ماند ....

نگاهم پیشت جا ماند ....

این که روبروی من ایستاده در آینه چقدر ناآشناست!...



نوشته شده توسط :omid bigdeli
پنجشنبه 18 اسفند 1390-10:04 ب.ظ

این تقریبا اولین شعرمه که به صورت کامل میذارم!

"شعر در ادامه مطلب"

ادامه مطلب

نوشته شده توسط :omid bigdeli
پنجشنبه 18 اسفند 1390-04:15 ب.ظ

این راه چقدر با تو کوتاه تر بود .....

انگار دارم جای هر دوتایمان قدم میزنم ....


نوشته شده توسط :omid bigdeli
پنجشنبه 18 اسفند 1390-03:02 ب.ظ

قلبم را با خودت ببر ....

هر کجا باشی ... هر کجا میخواهی ... ببر ....

این قلب پیش تو باشد خیالم راحت تر است....

تازه بدون آن زندگی کردن را یاد گرفته بودم که رفتی ....

ببر .... دیگر نمیتوانم با آن زندگی کنم.... ببر ....

اینطور خیالم راحت تر است ....

لا اقل دست دیگری نمی افتد .... ببر ...

شاید دلت یک موقع برایش تنگ شد ....

نزدیکت که باشد راحت تری .... ببر ....

ببر .... شاید یک روز هم که شده برای پس گرفتنش تو را ببینم....

ببر .... 



نوشته شده توسط :omid bigdeli
دوشنبه 15 اسفند 1390-09:05 ب.ظ











  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4